تبليغاتX
::. رویا رفت دل من را سخت شکست .::

رویا رفت دل من را سخت شکست

: درباره وبلاگ

 

با عرض سلام و خسته نباشید خدمت تمامی عاشقان هدف من از راه اندازی این وبلاگ فقط و فقط این بوده که شما دوستان عاشق پیشه مرا فراموش نکنید اما هدف اصلی من این بود که . که رویا بدونه که از صمیم قلب دوست اش دارم. از این که به وبلاگ من و رویا سر زدید متشکریم منتظر انتقادات و پیشنهادات شما در عرثه پیشرفت وبلاگ هستیم .


 

: منوی اصلی

 

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
 

 

: نوشته های پیشین

 

آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387

 

: پیوندها

 

وبلاگ من بنام کسب درآمد از اینترنت
وبلاگ من بنام دوستتدارم بی وفا ........
وبلاگ من بنام صفای اشک وفای غم
غریب غربت جدیدترین وبلاگ من
شب گرد وبلاگ جدید من
عشقولانه
رویا عشق من بود است . و خواهد بود
ورزش و تندرستی
عاشقم من
وبلاگ من دانلودستان
غروب عشق
غریبه شده در نظر رویا
غریبه
اندیشه جوانان
عاشقانه زیستن
.:: قالب های رایگان ::.

 

: موسیقی

 


 
 

: طراح قالب

 

قالب های رایگان برای بلاگفا

 
 
به نام خدای وفا :

شروع یک پایان

 

دیر زمانی است که در کلبه خلوت دلم، در تپش خانه کوچک قلبم ، در اوج محراب نگاهم ، در برکت یمن بهارم ، در سردی دستان پر از انتظارم ، در شبستان تاریک لبخندم ، در گوشه و کنار کوچه های عبورم ، در تاریک ترین شبهای زندگی ام ، در بی تو بودن تنهایی ام ، ودر بتکده ویران شده روحم ، ... قلبی برای تپیدن نیست ، شوقی برای زیستن نیست ،نگاهی برای عاشق ماندن نیست،  رنگی برای لبخندم نیست ،  و شوری برای با تو بودن نیست ....

آه که کیست آن تک سوار جاده نور ، آن محبت پیوند شده به قلبم تا ظهور ، آن لطف عمیق بی عبور ، خلوتگاه مهتابی پر از سرور ، و آن دست گرم پرشور ، و آن نگاه عمیق صبور......

کیست آن که مشک مرا از اقیانوس نگاهش جرعه ای آب بخشد و مرا سیراب کند برای همیشه .

کیست که گذرگاه شبستان بی عبورم را روشنایی بخشد تا همیشه.

کجاست آن چشمان نافذ و نگاه ویران گر که خرابم سازد تا ابد .

کجاست آن دیوانه ترین و مخلص ترین بنده خدای عشق .

...

...

 وچه باید کرد با این قلب رو به غروب که پر از شور شروع است ، چه کنم با دل خسته که هنوز منتظر و چشم به راه نشسته است ، چه کنم با دل غمدیده و رنجور که دل خوش کرده است به سر رسیدن یک انتظار صبور . چه کنم ؟

  آه چه می باید کرد ؟ ...

| +| نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 توسط اشکان عرشیا کاظم   |   |  ارسال به دوستان
 
خداحافظ ...

تو در کنار من

و من روبه رویت هستم

گهگاه سر بر می آری که چیزی بگویی

اما نگاه من ، چشمانم

این مجال را از تو می گیرند

و

دوباره چشمهایت را به زمین می دوزی

...

دردی سنگین روی قلبت

در تنگنای سینه ات

تو را می آزارد .

دستهایت را می گیرم

و لرزشی محسوس سراپای وجودت را می گیرد

...

دستت را پس می کشی

و یک قدم به عقب می رانی

گونه هایم از شرم گلگون شده ا ست

دوباره سر بر می آری که بگویی

و حرف دلت را بر زبان جاری می سازی

یک کلمه ، اما کوتاه ...

و به پهنای سنگ ترین قلب .

نگاهت را به چشمانم می دوزی

دستم را آهسته در دستان سردت می نهی

و زود رها می کنی

و می گویی : « خدا حافظ !»

...

قطرات اشک غلتان غلتان گونه ام را نمناک می کند

و تو  ، بی اعتنا

به من و عشقم پشت می کنی و می گذری !!!

...

هنوز سردی دستانت را که تا ژرفای وجودم دوید

احساس می کنم

و نگاه بی مهرت را به خاطر می سپارم .

...

همچون باد خزان گذشتی

و من اشکبار جاده ای را که با همه غرورت

 پا بر آن می کوبی

می نگرم

مگر زمین چه گناهی دارد ؟

.

.

...

هنوز هم بی اختیار تو را می نگرم

و جاده ای طولانی که با تو به من و عشقم پشت کرد

و تو آن را زیر پایت له می کنی

مرا ، قلبم را ، عشقم را ، جاده را ...

تو رفتی

اما آهسته تر برو

مگر زمین چه گناهی دارد  ؟

، تو رفتی با غروری به پهنای شبهای تنهایی و سوت وتارم

آهسته تر !

مگر زمین چه گناهی دارد  ؟...

 

| +| نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 توسط اشکان عرشیا کاظم   |   |  ارسال به دوستان
 
کمی آن طرف تر !

Just for My dear :

 

who comes ?

 

who comes ?

My Heart is for he

but

I will die there alone

below one's  breath

the lower world

if sleep was lost to me

no important

may be he come …

who comes ?

who knows?

then I will wait for he …  .

 

فقط برای عزیزترینم :

 

     چه کسی می آید ؟

 

 چه کسی می آید ؟

قلب من از او

اما

من خواهم مرد اینجا تنها

زیرلب آهسته می خوانم

دنیای دون

اگر خواب بر من حرام شد

مهم نیست

 

شاید او بیاید …

چه کسی می آید ؟

چه کسی می داند ؟

پس من منتظرش خواهم ماند …  .

| +| نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 توسط اشکان عرشیا کاظم   |   |  ارسال به دوستان
 
مسافر

 سالهایی است که در قریه غم

 من و دل منتظریم

تو ندانستی من

 از کدام آبادی و کدامین صحرا می آیم ؟

به تو گفتم : خانه من جایی است،

دورتر از تپش پنجره ها

و من آنجا دیدم رنگ نومیدی تردید !

 وشگفتا ترسید دل تنهاو غریبم

ودر آن آبادی که دلم از نگرانیش پر است

شب وحشت زده یک کابوس  ،

سحر پرپر مرغ یا حق ،

 و غروبی دلگیر از یک عشق  ،...

همه را تجربه کردم  ... ای دوست !

با تو همراه شدم ، خندیدم ،

 با تو از غصه مرگ خود و یک دل گفتم ،

 با تو از هرم زمان در قفس  سینه

 و قلب ... 

و همه دار و ندارم آن بود .

همه سرمایه من از این عمر همه هستی من ،

                                                       تو بودی ،

... قلبم بود .

 

 

 

| +| نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 توسط اشکان عرشیا کاظم   |   |  ارسال به دوستان
 
عهد

می دونی ...

 

 به خودم قول داده بودم امشب بهت فکر نکنم، امشب با یادت نخوابم، امشب برات گریه نکنم، امشب ... اما مگه میشه ؟؟؟

نه نشد ، خاطره هات نمی ذاره  !

امشب هم مثل شبهای قبل برای تو ، به یاد تو ، به یاد عشق تو ، حتی امشب که به خودم قول داده بودم ... قولم رو شکستم و

                                                 گریه کردم ، گریه کردم ، گریه ، گریه ...

...

ولی تو ، تو چطوری بی من ؟ خوبی ؟ خوبِ خوب ؟

الهی که همیشه خوب باشی چه بی من و چه با من .

 

| +| نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 توسط اشکان عرشیا کاظم   |   |  ارسال به دوستان
 
خیلی وقته رفتی ، امــا ...

آخرین خاطرات تورو که مرور می کنم  ، کسی وارد اتاق میشود. می پرسد : چیزی شده ؟ به زور می خندم و نگاهم را به پنجره ای می دوزم که اولین بار از آن نامه رسانی را دیدم که نامه ات را به دستم داد ، و چقدر آن روز  ... بی اختیار قطره ای اشک بر گونه ام می خندد  و می گویم : نـه ! در را می بندد و می رود.

قسم خورده بودم که دیگر هیچ وقت کارت پستالی را که فرستاده بودی باز نکنم  و آن را بسوزانم با آتش درونم، قسم خورده بودم حتی یادت و نامت را بر زبان جاری نسازم  ، افـــسوس که ... یادم تو را فراموش  .

 

هر گاه خواستم صدایت را بشنوم ، دردم را می دانستی ولی دریغ از لحظه ای که سکوت را بشکنی .

هرگاه مشوش از خواب شبانه برمی خواستم و در پی وهمی عظیم که پشت در مانده ای تا ته باغ می دویدم و حتی گه گاه زمین هم مرا در آغوش سنگهای ته باغ جای می داد و مرا به سینه اش می فشرد تا از آمدن باز مانم، ولی به شوق تو یک لحظه هم از پای نمی نشستم و بی درنگ به اشتیاق دیدنت می دویدم... ، هزاران افسوس که همه خوابی بیش ، رویایی بی سامان و هاله ای نومید نبود. هرگاه که صادقانه چشم در چشم و دست در دستت می گذاردم و با شرم می گفتم دوستت دارم تا مگر یک لحظه فقط یک لحظه تو هم حرف دل را بر زبان جاری سازی ، دستت را پس می کشیدی و مرا دیوانه می خواندی و همچون همیشه مرا از خویشتن خویشت می راندی با یک بهانه .

آری ! هرگاه آمدم مرا راندی .

 

خدایا !

می شنوی دردم را ؟ می بینی زخمم را ؟ چه کنم با این نامردمی ها ؟

خدایا !

گناهم چیست ؟ گناهم چیست که می سوزم هر لحظه و هر دم؟  جز این است که خواستم فقط عاشق زندگی کنم و زندگیم را ، همانی که تو به من رایگان دادی در گرو عشق یک زمینی حقیر که او هم آفریده توست، فدایش کنم ؟ و چقدر مرا تحقیر کرد ، هیچ گاه باورش نتوانم کرد ولی خود را به او ثابت نمودم . ثباتم در عشق ، در شریکی برای تنهایی هایش ، مرهمی برای زخم ها والم هایش و ثبات یک قلب عاشق در وفا  به همو که ستایشش می کردم چون بتان .

 

مرا شکست ...

 

از غرورم پلی ساخت برای رسیدن به هر آنچه که عاشقانه نثارش می کردم . می فهمید . می دانست . مرا می شناخت اما هیچ گاه درک نکرد ، نه این که نخواهد، نه! نتوانست . به قدری حقیر بود که مرا ، منی که از جنس او بودم (خاکی و مخلوق حق) درک نکرد .

هیچ گاه در حضورش  و پیش رویش نگریستم ، چرا که می دانستم حتی اگر او از قطره های اشک من نلرزد خدایم او را عذابی شگرف خواهد داد ، برای همین همیشه در دل دعایش می کردم که « الهی که هیچ گاه به روز من نیفتی »

 

در زندگی اش نشانی از عشق نبود . تنها بود اما دوستانی داشت همه از جنس خودش . مثلا عشقش را بر من منت می نهاد و آتشم می زد . از درون می سوختم ولی به وسعت  فاصله هایی که خدا برایمان آفریده بود از کنایه هایش خرسند می شدم همچون ماهی که بر ستاره خرده می گیرد.

 

مرا شکست و از شکستم  خندید ...

 

خدایا ! دوستت دارم ، مرا ببخش که می دانم قلبم هیچ گاه مرا نخواهد بخشید و روحم از زخمهایش هیچ زمان زنده نخواهد شد .

 

دوستت دارم  ای آفریدگار من ، معشوقم و هستی بخش بــی مـنـت. 

 

| +| نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 توسط اشکان عرشیا کاظم   |   |  ارسال به دوستان
 
حقیقت تلخ.................

سربازی که پس از جنگ ویتنام میخواست به خانه برگردد

در تماس تلفنی خود از سانفرانسیسکو به والدینش گفت:

پدر و مادر عزیزم ، جنگ تمام شده و من میخواهم به خانه باز گردم

ولی خواهشی از شما دارم.دوستی دارم که مایلم او را به خانه بیاورم

والدین او در پاسخ گفتند:ما با کمال میل مشتاقیم او را ملاقات کنیم.

پسر ادامه داد:ولی لازم است موضوعی را در مورد او بدانید.

او در جنگ به شدت اسیب دیده و در اثر بر خورد با مین یک دست و یک پای خود را از دست داده است و جایی برای رفتن ندارد ، بنابراین میخواهم اجازه دهید که او با ما زندگی کند.

پدر گفت:پسر عزیزم شنیدن این موضوع برای ما بسیار تاسف بار است

شاید بتوانیم به او کمک کنیم که جایی برای زندگی پیدا کند.

پسر گفت: نه ، من میخواهم او با ما زندگی کند.

والدین گفتند: تو متوجه نیستی.فردی با این شرایط موجب دردسر ما خواهد بود، ما فقط مسئول زندگی خود هستیم و نمیتوانیم اجازه دهیم مشکل فرد دیگری زندگی ما را دچار اختلال کند.

بهتر است به خانه باز گردی و او را فراموش کنی. دوستت راهی برای ادامه زندگی خواهد یافت.

 در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد.

 

چند روز بعد پلیس سانفرانسیسکو به خانواده پسر اطلاع دادند که فرزندشان در سانحه سقوط از یک ساختمان بلند جان باخته است و انها مشکوک به خودکشی هستند.

پدر و مادر سراسیمه به سمت سانفرانسیسکو حرکت کردند و برای شناسایی جسد به پزشکی قانونی رفتند

آنها فرندشان را شناختند و به موضوعی پی بردند که تصورش را هم نمیکردند.

فرزند انها فقط یک دست و یک پا داشت.

| +| نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 توسط اشکان عرشیا کاظم   |   |  ارسال به دوستان
 
صبر کن
bia2kafe.blogfa.com

صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو

یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو

ای کبوتر به کجا؟ قدر دگر تاب بیار

اسمان پای پرت پیر شود بعد برو

تو اگر کوچ کنی بغض خدا میشکند

صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو

خواب دیدی شبی از راه سوارت آمد

باش تا خواب تو تعبیر شود بعد برو

| +| نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 توسط اشکان عرشیا کاظم   |   |  ارسال به دوستان
 
ضدحال یعنی این!

دختر جوانی از مکزیک برای یک کار اداری چند ماهه به ارژانتین منتقل شد.

پس از دو ماه،نامه ای از نامزد مکزیکی خود دریافت کرد به این مضمون:

"لورای عزیز،متاسفانه دیگر من نمیتوانم به این رابطه از راه دور ادامه بدهم و باید بگویم که در این مدت ده بار به تو خیانت کردم!!! و میدانم که نه تو و نه من شایسته این وضع نیستیم.

مرا ببخش و عکسی را که به تو داده بودم برایم پس بفرست."

با عشق:روبرت

 

دختر جوان رنجیده خاطر از رفتار نامزدش،از همه همکاران و دوستانش خواست که عکسی از نامزد، برادر، پسر عمو، پسر دایی،... خودشان به او قرض بدهند و همه ان عکسها را که کلی بودند با عکس روبرت(نامزد بی وفایش)،در یک پاکت انداخت و همراه با یادداشتی برایش پست کرد، به این مضمون:

"روبرت عزیز، مرا ببخش، اما هر چه فکر کردم قیافه تو را به یاد نیاوردم.لطفا عکس خودت را از میان عکسهای داخل پاکت جدا کن و بقیه را برایم پست کن."

| +| نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 توسط اشکان عرشیا کاظم   |   |  ارسال به دوستان
 
عاشقتم . اینه فقط گناه من
 

عاشقتم . اینه فقط گناه من

شبا به امید چشــات چشــامو رو هم میزارم

شاید توی خوابم بیای بشه باهات حرف بزنم

چشــام شبا بارونیه به التماس اون چشــات

هی التماس میکنم فقط برای یه نگاه

حالا دیگه چرخ فلک نمی چرخه به کام من

چه کار کنم عــــاشقتم .اینه فقط گناه من

حالا حتی نبودنت برام یه دنیا بودنه

خیال نکن دروغ میگم اشکام گواه حرفمه

خیال نکن میشه بری یه روز از خاطره من

می خوام بازم بهت بگم عــاشقتم. اینه فقط گناه من

| +| نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 توسط اشکان عرشیا کاظم   |   |  ارسال به دوستان
 
هیچ وقت دوستم نداشتی
 

از او پرسیدم دوستم داری             گـفت:اره

گفتم: چقدر               گفت: خـــــیلی

گفتم: ثابت کن چقدر دوستم داری

               گفت: چگونه ثابت کنم

گفتم: من راهش را بـلدم        

                     گفت: چه راهی

     برداشتمش

                   پــــر بود

گذاشتمش رو شقیقه ام

گفت: دیــــــــــونه ای؟

              بی اعــــــــتنا بود

انگشتم را گذاشتم رو ماشه

دیدم نه! باز هم انگار نه انگار

شــــــــلیک کردم

اون وقت بود که فهمیدم لعنتی هیچ وقت دوستم نداشت

هــیچ وقت ...

هیچ وقت دوستم نداشتی

| +| نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 توسط اشکان عرشیا کاظم   |   |  ارسال به دوستان
 
حقیقت تلخ

سربازی که پس از جنگ ویتنام میخواست به خانه برگردد

در تماس تلفنی خود از سانفرانسیسکو به والدینش گفت:

پدر و مادر عزیزم ، جنگ تمام شده و من میخواهم به خانه باز گردم

ولی خواهشی از شما دارم.دوستی دارم که مایلم او را به خانه بیاورم

والدین او در پاسخ گفتند:ما با کمال میل مشتاقیم او را ملاقات کنیم.

پسر ادامه داد:ولی لازم است موضوعی را در مورد او بدانید.

او در جنگ به شدت اسیب دیده و در اثر بر خورد با مین یک دست و یک پای خود را از دست داده است و جایی برای رفتن ندارد ، بنابراین میخواهم اجازه دهید که او با ما زندگی کند.

پدر گفت:پسر عزیزم شنیدن این موضوع برای ما بسیار تاسف بار است

شاید بتوانیم به او کمک کنیم که جایی برای زندگی پیدا کند.

پسر گفت: نه ، من میخواهم او با ما زندگی کند.

والدین گفتند: تو متوجه نیستی.فردی با این شرایط موجب دردسر ما خواهد بود، ما فقط مسئول زندگی خود هستیم و نمیتوانیم اجازه دهیم مشکل فرد دیگری زندگی ما را دچار اختلال کند.

بهتر است به خانه باز گردی و او را فراموش کنی. دوستت راهی برای ادامه زندگی خواهد یافت.

 در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد.

 

چند روز بعد پلیس سانفرانسیسکو به خانواده پسر اطلاع دادند که فرزندشان در سانحه سقوط از یک ساختمان بلند جان باخته است و انها مشکوک به خودکشی هستند.

پدر و مادر سراسیمه به سمت سانفرانسیسکو حرکت کردند و برای شناسایی جسد به پزشکی قانونی رفتند

آنها فرندشان را شناختند و به موضوعی پی بردند که تصورش را هم نمیکردند.

فرزند انها فقط یک دست و یک پا داشت.

| +| نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 توسط اشکان عرشیا کاظم   |   |  ارسال به دوستان
 
خــــــــــــــــدایا !

مردی در عالم رویا فرشته ای دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی گرفته بود و در جاده ای روشن و تاریک راه میرفت

مرد جلو رفت و از فرشته پرسید: " این مشعل و سطل آب را کجا میبری؟ "

فرشته جواب داد:  میخواهم با این مشعل بهشت را آتش بزنم و با این سطل آب، آتش جهنم را خاموش کنم

آن وقت ببینم چه کسی واقعا خـــــــــــــدا را دوســت دارد!

| +| نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 توسط اشکان عرشیا کاظم   |   |  ارسال به دوستان
 
عـــــــــــشق پــــــــــــاک

Love

پسر به دختر گفت: دوستم داری؟!                    اشک از چشمای دختر جاری شد

میخواست بره که پسر دستشو گرفت و اشکهاشو پاک کرد و گفت:

اگه دوستم نداری اشکال نداره مهم اینه که من دوستت دارم وطاقت دیدن اشکهاتو ندارم

دخترسرشو پایین انداخت وگفت: میدونی چیه؟

من دوستت ندارم........من بدجوری عاشقت شدم.

پسر دستهای دختر را رها کرد و با قیافه ای غمگین از دختر جداشد

دختر فریاد زد: مـــــــــــــــــگه دوســــــــــــــــتم نـــــــــــــــــداری؟؟!      چرا داری میری؟

پسر جواب داد: چون دوستت دارم میخوام تنهات بذارم.

دختر گفت: فکر کنم شنیده باشی که میگن عاشقی که تنها باشه توی دنیا نمیمونه!!!

تو که دوست نداری من بمیرم......هان؟؟؟؟

پسرگفت: آنقدر دوست دارم که نمی خوام به خاطر من مرتکب گناه بشی!چون میگن عشق یه جور گناهه!!!!!!!!!

دختر: اما عشقم پاکه!!

پسر فریاد زد عشق پاک دیگه هیچ جای دنیا پیدا نمیشه........و دختر را برای همیشه تنها گذاشت.

 

"عــــــــشق پاک دیگه حتی تو قصه ها هم معنی نداره"

| +| نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 توسط اشکان عرشیا کاظم   |   |  ارسال به دوستان
 
...
 

خدایا انکه در تنهاترین تنهاییم تنهام گذاشت....در تنهاترین تنهایش تنهاش نذار

خدایا آنکه در تنهاترین تنهایم تنهام گذاشت

در تنهاترین تنهایش تنهاش نذار

. . .

از عشق گفتی ولی معنای وصف ناپذیرش را ندانستی

اگر میدانستی تنگنای کابوس وحشتناکم را با رفتنت جلا نمیدادی و دلت راضی به آتش کشیدن دلم نمیشد

ولی افسوس که عشقت را در صفحه اول دلم به ثبت رساندی

منه ساده باورت کردم و پا به راهی نهادم و داستانی را اغاز کردم که دیوار های یک بن بست تلخ ،فصل آخر آن بود

حال در انتهای این راه و در آغاز راهی هستم که برای خود رقم زدم

| +| نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 توسط اشکان عرشیا کاظم   |   |  ارسال به دوستان
 
عـــــــــشق واقعـــــــــــی
پسر و دختر جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند. آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند
                      دختر: یواش تر برو من میترسم
پسر: نه، اینجوری خیلی بهتره
                     دختر: خواهش میکنم، من خیلی میترسم
پسر: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری آخه نمیتونم راحت برونم. اذیتم میکنه
                    دختر: خوب باشه . حالا میشه  یواش تر بری
پسر: باید بگی که دوستم داری
                    دختر: دوستت دارم حالا یواش تر برو
 
روز بعد واقعه ای در صفحه ی حوادث روزنامه ها به چاپ رسید.
" برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید "
در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد، یکی از دو سر نشین زنده ماند و دیگری در گذشت
 
پسر جوان که از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود
بدون اینکه زن را مطلع کند کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت
و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند
 
***
 
دمی می آید و بازدمی میرود  اما زندگی غیر از این است
                     و ارزش آن در لحضه ای تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد
 
| +| نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 توسط اشکان عرشیا کاظم   |   |  ارسال به دوستان
 
مــــــــــاه غریب
 

توی تنهایی شب ستاره بال بال میزد

توی مستی شب ستاره پرسه میزد

اما یکی اون بــــالا بـالاها داشت گریه میکرد

اون کیه خــــــــدا ، کیه ...... ستاره رفت بالاتر

دید یه مــــــــــاه غریبه

ستاره رفت کنارش ، بهش گفت:

ای مـــــاه غریب ، چرا گریه میکنی

مــــــــاه اهی کشید وگفت:

ستاره جون دلـــــــم شکسته ، از آدمای دل سرد

دل همو میشکنند، رو عــــــشق هم پا میزارن

دلم خیلی پـره، چی بگم چی بشنوی

ستاره هم آهی کشید

چشاش پر از اشک شده بود

گذاشت و رفت پیش خـــــــــــدا

تا که نشه به سرنوشت ماه دچار

| +| نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 توسط اشکان عرشیا کاظم   |   |  ارسال به دوستان
 
واژه ها

 

در لــغت نـــــــــامه قلب من

نــــــــگاه یعنی آتش

لبخند یعنی دریــــــــا

 

در لــغت نـــــــــامه قلب من

گــــذشته یعنی حـسرت

آینده یعنی ظلمت

 

در لــغت نـــــــــامه قلب من

تـنــــــــفر واژه غریبیست

انتــــــظار مفهومی ندارد

جــــــــدایی معنا نشده

 

در لــغت نـــــــــامه قلب من

تمام واژه های زیبا یعنی عــــــــشق

و عـــــــــشق یعنی تــــــــــــــو

| +| نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 توسط اشکان عرشیا کاظم   |   |  ارسال به دوستان
 
ویلیام شکسپیر
 

 

دو نفر که همدیگر را خیلی دوست داشتند و یک لحضه نمی توانستند از هم جدا باشند

با خواندن یک جمله معروف از هم جدا می شوند تا یکدیگر را امتحان کنند و هر کدام در انتضار دیگری همدیگر را نمی بینند.

چون هر دو به صورت اتفاقی به جمله معروف ویلیام شکسپیر برمی خورند:

« عشقت را رها کن ، اگر خودش برگشت ، مال توست و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده»

| +| نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 توسط اشکان عرشیا کاظم   |   |  ارسال به دوستان
 
غم دوری تو عشقم...

غم دوری تو عشقم...
هر چی غصه ست به سر من اومده
تو که رفتی بعد تو غم اومده
تو که رفتی همه چی تموم شده
خنده این روزا برام حروم شده
تو که رفتی طاقتم سر اومده
اشک چشمام از غمت کم اومده
تو که رفتی همه چی تموم شده
خنده این روزا برام حروم شده
تو که رفتی واسه من دنیا غریبه به خدا
تو که رفتی زندگیم دیگه تمومه به خدا
دیگه من طاقت ندارم نمی تونم بمونم
این روزا از بهت غربت نصفه جونم به خدا
         خیاله از تو گذشتن واسه من اره محاله
         محاله بی تو بمونم بودنم بی تو عذابه
                  

| +| نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 توسط اشکان عرشیا کاظم   |   |  ارسال به دوستان
 
داغ هجران

می روی تا اشک حسرت دیده ام را تر کند
می روی تا داغ هجرانت مرا پر پر کند
داغ هجرانت را تو پنداری که سهل و آسان
کو تا قلب تو این احساس را باور کند
کیست تا افسانه های عشق را باور کند
وای به این دل که باید در تمام لحظه های زندگی
با امید خاطراتت زندگی را سر کند

| +| نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 توسط اشکان عرشیا کاظم   |   |  ارسال به دوستان
 
معرفی وبسایت استاد محمد لطفی

| +| نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387 توسط اشکان عرشیا کاظم   |   |  ارسال به دوستان
 
ستاره ها............

کاشکی هیچ وقت خدا سحر نیاد

عمر شب هیچ موقعی به سر نیاد

            کاشکی روشنی بمیره پشت کوه

            دیگه از رفتن ماه خبر نیاد

کاش ستاره ها از اسمون نرن

کا شکی خورشید خانومو دار بزنن

                تا که هیچ وقت نره طاق کهکشون

              شیشه عمر شو دست من بدن

کا شکی ادما نشن عاشق هم

شبا شون نشه پر از غصه و غم

                   یا اگه یه وقتی عاشق می شدن

                             توی عاشقی نزارن چیزی کم

کاش خدا به نا مه هام جواب بده

یا یه کم به خستگی هام خواب بده

                            کاش چشای مهربون و خیس تو

                         عطش خشک لبامو اب بده

کاش بیاد یه روزی اونی که رفته بود

دلی رو با رفتنش شکسته بود

                     می دونس بر نمی گرده تا ابد

                      ولی منتظر به راش نشسته بود

کاشکی هیچ کسی دیگه نره سفر

هیشکی منتظر نباشه پشت سر

                                 همون دعا کنیم از ته دل

           کاشکی هیچ وقت خدا نیاد سحر

| +| نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387 توسط اشکان عرشیا کاظم   |   |  ارسال به دوستان
 
تو با صدات

در کوچه های پست و حقیر خاطراتم

دیدار تو داد می زند

و نگاه تو گواهی می دهد که این خاطرات رنگ خواهند باخت

و تو با صدایت

                         طراوت را به ارمغان خواهی اورد

                         و تمام دلتنگی هایم را خواهی شست

               و مرا دیوانه ترین می کنی؟!

        چقدر سخت است

               اه خدای من

                                        چقدر سخت است .سخت می فهمی

                                        می شنوی

 هر شب هر روز هر لحظه

دعا کنی خواهش کنی

تا شایدلحظه ای دمی

                            بینی اش نگاهش کنی

و باز هم دعا کنی که شاید ببینیش

                                                و هنگام دیدار او رو بر گردانی!

                      (بی منظور)

| +| نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387 توسط اشکان عرشیا کاظم   |   |  ارسال به دوستان
 
دلم گرفته

رویا دلم گرفته بیا سراغم

| +| نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387 توسط اشکان عرشیا کاظم   |   |  ارسال به دوستان
 
مسافر
من از تبار بي كسي مسافرم به سوي تو

و كوله بار من پراز هزار ارزوي تو

غبار راه بي كسي نشسته روي شانه ام

و ساليان ساله كه به سوي تو روانه ام

كجاست اشيان تو كه من غريب غربتم

در اين شباي بي كسي اسير دست ظلمتم

پرنده هاي كوچ را چه عاشقانه مي كنم نگاه

و خسته و شكسته دل دوباره مي روم به راه

درون اسمان دل تو جاي ماه شاممي

تو ارزوي قلبي ام و هم مراد و كاممي

چه گويمت ز بي كسي كه خالي از تو است خلوتم

و بي تو تا ابد هميشه من به بزم غصه دعوتم

من از تبار درد واه برس به داد درد من

و دست هاي گرم خود بكش به دست سرد من

  در اين شب سياه و كور كجاست اشيانه ات؟

 

بگو كجا بجويمت كجاست راه خانه ات؟

| +| نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387 توسط اشکان عرشیا کاظم   |   |  ارسال به دوستان
 
نگاه
تو نگاه نکردی رفتی مهربون

             تو صدام نکردی رفتی مهربون

اون نگاه پاک عاشقونه رو

                       به چشام نکردی رفتی مهربون

بی تو تنها و غریب تو کوچه ها

                              رو به فردا رو به اسمون می رم

رو به دنیای غریب و بی نشون

                            پی تو پی یه همزبون می رم

شاید اسمون ستاره ای نداشت

                             که منو تنها گذاشتی بی وفا

شاید از بودن من تنها خسته شدی

مهربون بی تو محالم به خدا

                 تو چرا رفتی به سوی لاله ها

مگه من برات نسترن نبودم

                     مگه من برای گلدون دلت

یه گل همیشه عاشق نبودم

                              عشق من تو قلب مثل سنگ تو

همیشه رهگذره یه عابره

                         اونی که به قلب تو پا می زاره

مطمین باش مثل من مسافره..................!

| +| نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387 توسط اشکان عرشیا کاظم   |   |  ارسال به دوستان
 
غروب ساحل........
دوباره این منم تنهای تنها

غروب ساحل و اوای موجا

دوباره یاد چشم رنگ دریات

دوباره خالی جای تو اینجا

دوباره می کشم عکس چشاتو

با حسرت روی تن تبدار شن ها

نشستم روی سنگ و قصه می گم

                                    از عشق تو به مرغ دریا

دوباره رفتی و تنها گذاشتی

منو با انتظار پوچ فردا

چه فرداها که رفت و برنگشتی

چه رنجا که کشیده قلب شیدا

غروبه وقت رفتن باز رسیده

می رم تا جا بمونه رد پاها

                                نشستن توی ساحل بی حضورت

چقدر تلخه چقدر تلخه خدایا

دوباره خاطرات با تو بودن                                           

دوباره دیدن تو توی رویا

دوباره من دوباره غربتی شوم

دوباره خالیه جای تو اینجا...............

| +| نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387 توسط اشکان عرشیا کاظم   |   |  ارسال به دوستان
 
منم اون پسر تنها
منم اون پسر تنها گمشده توی غزل ها

اونی که تنها ترینه بی ستاره توی شب ها

اونی که دلش شکسته با نگاه سرد و خسته

اونی که بی همزبونه

توی این دنیا که پسته

منم اون پسر تنها گمشده توی غبارا

تک و تنهام و تو فکرم

پر از قصه دریام

رویای لیلی و مجنون

رویای شر ین و فرهاد

رویای اون عشق ناب

که شدن واسش یه سراب

منم اون پسر غم ها

بی ستاره تک و تنها

| +| نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387 توسط اشکان عرشیا کاظم   |   |  ارسال به دوستان
 
بی ستاره................
دل من یه دردی داره وسعتش تا اسمونه

دل نوشتن که بلد نیست

اما هیچ کس نمی دونه

دل من دروغ نمی گه

شبا با خدا سیاه نیست

کاش بمیره اون دلی که مثل مجنون مبتلا نیست

من امید خوبی دارم به کسی که خیلی خوبه

کسی که تو صداش هم

یه طلوع بی غروبه

اون ستاره است من حریمش

عمق گریه جون پناهم

اون نباشه من می میرم                                             

بی ستاره من تباهم

| +| نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387 توسط اشکان عرشیا کاظم   |   |  ارسال به دوستان
 
خواب شکسته.....
 تو یه اسمون امیدی واسه قلب خسته ی من

یه گلی تو خواب باغچه واسه چشم بسته ی من

دوست دارم باشم کنارت چند قدم بیام جلوتر

حیف که هیچ جونی نداره پاهای شکسته ی من

زودتر از سفر بیا و بمون این جا تا همیشه

تا تموم بشه نگاه چشم به راه نشسته ی من

تو مگه خبر نداری من اسیر اون نگاتم

طا قتش دیگه تموم شد این دل شکسته ی من

اگه من میون خوابم اگه تو خیال و رویا

دوست دارن تو رو تو خوابم چشم های نبسته ی من

| +| نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387 توسط اشکان عرشیا کاظم   |   |  ارسال به دوستان
 
شعر زندگی

نیمه شب آواره وبی حس وحال در سرم سودای جامی بی زوار

پرسه ای آغاز کردیم در خیال دل بیاد آورد ایامی بسیار

از جدایی یک دو سالی می گذشت یک دو سال از عمر رفت و بر نگشت

دل به یاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی آن اسرار را آن دوچشم مست آهو وار را

همچو رازی مبهم وسر بسته بود همچو من از تکرار، او هم خسته بود

آمد و هم آشیان شد با من او هم نشین وهم زبان شد با من او

خسته جان بود ،که جان شد با من او نا توان بود و، توان شد با من او

دامنش خوابگاه خستگی این چنین آغاز شد دلبستگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر وای از آن عمری که با او شد به سر

مست او بودم زدنیا بی خبر دم به دم این عشق می شد بیشتر

آمد و در خلوتم دمساز شد گفتگوها بین ما آغاز شد

گفتمش:

گفتمش؛در عشق پابرجاست دل گر گشایی چشم دل زیباست ل

گر تو زورق بان شوی دریاست دل بی تو شام ،بی فرداست دل

دل زعشق روی تو حیران شده در پی عشق تو، سرگردان شده

گفت:

گفت؛در عشقت وفدارم بدان من تو را بس دوست می دام ،بدان

شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تویی مخمور؛حمارم بدان

با تو شادی می شود غم های من با تو زیبا می شود فردای من

گفتمش:

گفتمش، عشقت به دل افزون شده دل زجادوی رخت افزون شده

جز تو هر یادی به دل مدفون شده عالم از زیباییت مجنون شده

بر لبم بگذاشت؛لب ؛یعنی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل وهوش

در سرم جز عشق او سودا نبود بحر کس ، در این دل جایی نبود

دیده جز بر روی او بینا نبود همچو عشق من هیچ؛ گل زیبا نبود

خوبی او شهره آفاق بود در نجابت در نگویی فاق بود

روزگار؛روزگاراما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان ازمرگ ما، پروا نداشت

آخر این قصه هجران بود وبس حسرت و رنج فراوان بود وبس

یار مارا از جدایی غم نبود در غمش مجنون وعاشق کم نبود

بر سر پیمان خود، محکم نبود سهم من جز عشق، ماتم نبود

با من دیوانه پیمان را ساده بست ساده هم آن عهد و پیمان را شگست

بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر ناگاه، پشتم را شگست

آن گبوتر عاقبت ازبد رفت رفت و با دلداری دیگر عهد بست

با که گویم اون که، هم خون من است خصم جان وتشنه خون من است

بخت بد بین، وصل او قسمت نشد این گدا مشمول آن، رحمت نشد

آن طلا، حاصل به این قیمت نشد

عاشقان را خوش دلی تقدیرنیست با چنین تقدیر بد تدبیر نیست

از غمش با دود و دم، همدم شدم باده نوش غصه او، من شدم

مست و مخمور و خراب از غم شدم ذره ذره آب گشتم؛کم شدم

آخر آتش زد دل دیوانه را سو خت بی پروا ،پر، پروانه را

عشق من ازمن گذشتی، خوش گذر بعد از این حتا تو اسمم، را نبر

خاطراتم را تو بیرون کن زسر دیشب از کف رفت ؛فردا را بنگر

آخر این یک بار،از من بشنو پند بر من و بر روزگارم دل مبند

عاشقی را دیر فهمیدی؛چه زود عشق دیرین گسسسته تار و پود

گرچه آب رفته باز آید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود

بعد از این هم آشیانت هر کس است باش با او، یاد تو ما را بس است

| +| نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387 توسط اشکان عرشیا کاظم   |   |  ارسال به دوستان
 
عشق

اونی که دوستش داری بهش نگو دوسش داری

میره و تنهات میذاره

*عشق چیز کمی نیست که به این راحتی بدست بیاد ..

رویا  بدون این همه شعر تو وبلاگ   را تقدیم تو کردم   از اول تا آخر وبلاگ

| +| نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387 توسط اشکان عرشیا کاظم   |   |  ارسال به دوستان
 
نگاه
نگاه ، یه رازه !

نگاه ، حیات مجدده !

نگاه ، التماس چشمای عاشقه !

 نگاه ، دل بیقرار اما پر احساس معشوقه !

 نگاه ، ساحل آرامش بعد از طوفان روح و دله !

نگاه ، تنها شاهد لحظات تنهایی و خلوت های قلبه !

 نگاه ، دل ساحر افسونگر بی ریا و معصومانه ی فکرهاست !

نگاه ، صدای پخش نشده تمام ضرب آهنگ های بازگو نشده دله !

 و نگاه ، مقدس ترین جریان رفت و برگشت بی کلام 

| +| نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387 توسط اشکان عرشیا کاظم   |   |  ارسال به دوستان
 
نگاه
نگاه ، یه رازه !

نگاه ، حیات مجدده !

نگاه ، التماس چشمای عاشقه !

 نگاه ، دل بیقرار اما پر احساس معشوقه !

 نگاه ، ساحل آرامش بعد از طوفان روح و دله !

نگاه ، تنها شاهد لحظات تنهایی و خلوت های قلبه !

 نگاه ، دل ساحر افسونگر بی ریا و معصومانه ی فکرهاست !

نگاه ، صدای پخش نشده تمام ضرب آهنگ های بازگو نشده دله !

 و نگاه ، مقدس ترین جریان رفت و برگشت بی کلام 

| +| نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387 توسط اشکان عرشیا کاظم   |   |  ارسال به دوستان
 
از شبانه....

در آن شبی که انتظار ، طرح سیاه آسمان را

بر دفتر دلهره نقش میزد

در میعادگاه ، ستاره با نگاهی خیس

پشت دیوار بلند غم ، در بهت یک ابر کدر

در حسرت خاکستری دیدار ، در التهاب لحظه میعاد بود

میعاد با ماه ، میعاد با درخشنده ترین در شب ، سپید ترین در سیاهی .

ستاره نمی دانست

تاریک ترین سیاهی عالم ، میعادگاه سپیدترین دلها باشد

ستاره میعاد گاه شب را دریافت   ولی ما ، هنوز درپی  یک میعادگاهیم ای سپیدترین بدان که بی تودنیا جز تارک ه زاری نیست می مانم تا تو در قلبم طلوع کنی

| +| نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387 توسط اشکان عرشیا کاظم   |   |  ارسال به دوستان
 
همیشه دوست دارم
كاش بودي اينجا در كنارم، اشك هايم را مي ديدي كه مي چكند،

 صداي را مي شنيدي گرفته، دلم تنگ شده عزيز دل ديگر وقتي

صدايت مي كنم علامت تعجب را به نشانه ندا و منادا نمي گذارم

چرا كه هر واژه اي كه مي نويسم ترا فرياد مي كند، عزيز دل 

دوست دارم نوشته هايم زياد شود دوست دارم صفحات سفيد عمر را با

يادداشت هايي براي تو پر كنم دوست دارم روزهاي خالي عمر را از

تو لبريز كنم دوست دارم دوستت دارم دوستم داري ديگران هر چه

مي خواهند بگويند ديگران هر چه مي خواهند فكر كنند ديگران هر

چه مي خواهند بخواهند اين منم كه دوستت دارم، عزيز دل و برايت

مي نويسم هر واژه اي كه به ذهنم برسد تا اينگونه به تو بگويم: هر

واژه اي كه به ذهنم مي رسد براي تو چشمهايم براي تو لحظات

عمر براي تو اشك هايم براي من تا روزي كه هر يك الماسي

شوند،كه باشد براي تو روز تولدم هم، هر روزي كه هست، فقط براي تو

من در عاشقي نيازي به منتقد ندارم در عاشقي نمي خواهم كسي

به من بگويد اشتباه تايپ كرده اي يا مثلا اصول نگارشي را رعايت

نكرده اي يا مخاطب را در نظر نگرفته اي من در عاشقي نياز به

كسي ندارم تا به من بنگرد مي خواهم تنها باشم من در عاشقي به

 هيچ چيز نيازي ندارم من اگر بي نياز نباشم عاشق نيستم من

عاشقم پس بي نيازم اين حرف آخر من است براي هر كس كه فكر

مي كند بايد مرا به راه راست هدايت كند به قول كسي اي پدر پند

كم ده از عشقم كه نخواهد شد اهل اين فرزند پند آنان دهند خلق

اي كاش كه ز عشق تو مي دهندم پند من ره كوي عافيت دانم

چه كنم كوفتاده ام به كمند مي بيني چقدر مظلومم بايد بخاطر

دوست داشتن تو از خودم در برابر خودم دفاع كنم باشد روزي تلافي

کنم    همیشه دوستت دارم

 

رویا جانم

| +| نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387 توسط اشکان عرشیا کاظم   |   |  ارسال به دوستان
 
خسته ام

خسته ام اما صبوري مي بايد کرد . دلم گرفته اما بغض را فرو بايد خورد .

                                               

غروبها يادش دلم را مي فشارد ؛ بوي عطر يادش در خاطرم موج مي زند ؛ چشمانم

به افق خيره مي مانند تا روزي که بيايد ؛ و پلکهايم خسته از هجوم عشق آرام آرام

گر مي گيرند و فرو مي افتند .

                                                

کجاست او ؟ چه مي کند حالا ؟ دلش با دلم آميخته است آيا ؟ يا که حتي خاطرم در

 خاطرش نقشي بسته است اينجا ؟

                                               

او پاک است مثل شبنم سحرگاهي . او پربار و سخاوتمند است مثل آغوش مادري

                  

 شيري . او تنهاست مثل تک درخت انار ميان جالي .

                                                 

من فقط با صداي او ، آرام مي گيرم                                                               ای عشق من را دریابرویا 

| +| نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387 توسط اشکان عرشیا کاظم   |   |  ارسال به دوستان
 
هیچ وقت دریغ نکنیم

این بار هم تو را می یابم

در هیاهوی یک التهاب ناب

که صداقت را معنا می کند

تو را آغاز می کنم

به روی برگهای سپید

تا برگهای دفتر زندگییم

آرام ،آرام از روح ترانه هایت لبریز شوند

باز می گردم به آغاز

به ابتدای نگاه تو

به اوج احساسهای بی نشان

دوست داشتن

رمزی برای رهایی از تکرار است

دوست د اشتن

رسیدن به اوج جاودانگی باورهای ماست

ولی افسوس...

آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم

 آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم

 و بعد...

براي آنچه از دست رفته آه ميکشيم

پس هیچ وقت دریغ نکنیم

 برای دوست داشتن

| +| نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387 توسط اشکان عرشیا کاظم   |   |  ارسال به دوستان
 
تنهایی

من در این گوشه ویرانه

 به تنهایی خود می نگرم

و به آبادی تو به زیبایی چشمان سحر خیزت

من به تو می بالم

که چنین اوج می گیری با وجود همه بی بالی ها

پس مرا یاد کن

که دیری است از خاطرهای رفته ام

مرا به سوی خود بخوان

بگذار سخن بگویم

که روزگاریست مهر خاموشی بر لب زده ام

محتاج آرامشم

بال پروازم شکسته 

و در هیاهوی مردمان گم گشته ام

و اگر به سویم ایی و باورم کنی

دوباره بال می گشایم

وتا ابدیت همراه تو پرواز را تجربه خواهم کرد

دریابم ای همراه خیالیم

 

رویا  برای این  شعر ها عکس نگذاشتم

 

| +| نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387 توسط اشکان عرشیا کاظم   |   |  ارسال به دوستان
 
درد دل من

می خواهم روزهای سیاهم را برگ برگ کنم

 

می خواهم سوزی که دائم در وجودم حس می کنم

 

به فراموشی بسپارم

 

فراموشی چه واژه زیبایی

 

اما حیف که سعادت و انتقام با مفهوم این واژه منافات دارد

 

می خواهم قلمو خیال را در دست بگیرم

 

وخودم را خوشبخت نقاشی کنم

 

می خواهم همه جا را آبی کنم

 

می خواهم آتش را از روزگار حذف کنم

 

می خواهم از ته دل و قلبم فریاد بکشم

 

تا شاید ذره ای از غوغا درونم کم شود

 

تا شاید قلبم از یاد خاطره ها تهی نشود

 

ای کاش دست کم صفحه خیالم

 

این رنگ و بو را می گرفت

 

دوست دارم خوب باشم

 

و خوب بودن را حالا تجربه کنم

 

باز تشکر می کنم از همه دوستان عزیزم

 

که منو مورد لطفشون قرار میدن

 

امیدوارم من هم بتونم

 

یه دوست خوب واسه شما باشم

رویا این هم برایتو 

| +| نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387 توسط اشکان عرشیا کاظم   |   |  ارسال به دوستان
 
به امید یک راه نجات

مدت هاست سکوت پیشه کردم

تا لحظه های دور دلم درد بی تابی را نشناسد

مدت هاست از همه چیز گریخته ام

به امید یک راه نجات

یک نفس برای رهایی

یک فریاد برای تمام لحظه ها

چقدر سخت است

زمانی که دلت را تنها به یک لحظه

به یک اتفاق دلخوش کنی

وتمام ثانیه ها را

تمام سختی ها را

به امید رسیدن به آن لحظه

به امید دلگرمی خدای دل

مدارا کنی

چقدر سخت است زمانی که چشم هایت

تمام تلخی ها رامی بیند

وپنهان اشک می ریزد

به امید آن لحظه

چقدر سخت است تمام آمال و آرزوهایت

تنها یک تپش شود

ولی زمان رسیدن آن لحظه

آسمان بی مهر شود

دریا طوفانی و ناآرام

چشم ها فریاد شود

دل ها حسرت دوران

لحظه هایی که ثانیه ها همه برایش منتظر بودن

رویا خیلی  میخواهم 

تورا ببینم

| +| نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387 توسط اشکان عرشیا کاظم   |   |  ارسال به دوستان
 
تقدیم به رویا جان عزیز



و تو باز مخاطب نوشته هایی هستی که از قلم خیس این پسرک بر می یاد


باز باید بخونی...

باز باید...

*.¸.*´
¸.•´¸.•*¨) ¸.•*¨)
(¸.•´ (¸.•´ .•´ ¸¸.•¨¯`•
_____****__________****
___***____***____***__ ***
__***________****_______***
_***__________**_________***
_***____من آپم____________***
_***______مشتاق نيم نگاهي_***
__***_______هرچند گذرا____***
___***_________________***
____***______________ ***
______***___________***
________***_______***
__________***___***
____________*****
_____________***




من نشاني از تو ندارم،اما نشاني‌ام را براي تو مي‌نويسم:

در عصرهاي انتظار،به حوالي بي كسي قدم بگذار! خيابان غربت

را پيدا كن،وارد كوچه پس كوچه‌هاي تنهايي شو! كلبه‌ي غريبي‌ام را

پيدا كن، كنار بيد مجنون خزان زده و كنار مرداب آرزوهاي رنگي‌‌ام، در كلبه

را باز كن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش ‌را كنار بزن! مرا خواهي

ديد با بغضي كويري كه غرق انتظار است، پشت ديوار دردهايم نشسته‌ام..........


بايد گذشت و رفت....

| +| نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387 توسط اشکان عرشیا کاظم   |   |  ارسال به دوستان
 
آری آغاز

رویا   این شعر هارا به تو   تقدیم میکنم.

| +| نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387 توسط اشکان عرشیا کاظم   |   |  ارسال به دوستان
 
مقاومت ایثار و پیروزی
سالروز ازاد سازی خرمشهر رو به تمام ملت شریف ایران تبریک و تهنیت عرض میکنم
| +| نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387 توسط اشکان عرشیا کاظم   |   |  ارسال به دوستان
 
خبر آوردند

خبر اوردن می دونم خیلی شلوغ شده سرت
میگن خدا حافظ شده کلام اول اخرت
همه همش دنبالتن خیلی ها رو پس می زنی
نه با همه کس می شینی نه سر به هر کس میزنی نه سر به هر کس میزنی
نه نمی خوام ببینمت نه دیگه حرفشم نزن
حرفی نمونده بین ما از این به بعد نه تو نه من
نه نمی خوام ببینمت نه برو از پیشم برو
دیگه ازت بدم می یاد دیگه نمی خوامت تو رو
من و واسه وقتی می خوای که خلوت دور و برت
خبر اوردن می دونم خیلی شلوغ شده سرت
می رسه اون روزی که باز می یای و می یفتی به پام ولی دیگه با دیگرون فرقی نمی کنی برام
پا شو برو این اخرشه اخر خط من و تو
اخر خط من و تو
نه نمی خوام ببینمت نه دیگه حرفشم نزن
حرفی نمونده بین ما از این به بعد نه تو نه من
نه نمی خوام ببینمت نه برو از پیشم برو
دیگه ازت بدم می یاد دیگه نمی خوامت تو رو دیگه نمی خوامت تو رو
دیگه نمی خوامت تو رو
من و واسه وقتی می خوای که خلوت دور و برت
خبر اوردن می دونم خیلی شلوغ شده سرت
می رسه اون روزی که باز می یای و می یفتی به پام ولی دیگه با دیگرون فرقی نمی کنی برام
پا شو برو این اخرشه اخر خط من و تو
اخر خط من و تو
نه نمی خوام ببینمت نه دیگه حرفشم نزن
حرفی نمونده بین ما از این به بعد نه تو نه من
نه نمی خوام ببینمت نه برو از پیشم برو
دیگه ازت بدم می یاد دیگه نمی خوامت تو رو

TinyPic image

| +| نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387 توسط اشکان عرشیا کاظم   |   |  ارسال به دوستان
 
به عشق تو گرفتارم

به عشق تو گرفتارم
به عشق تو گرفتارم
در این دنیا تو رو دارم
تو رو تا جون به تن دارم
دیگه تنها نمیذارم
دیگه تنها نمیذارم
من قصه گوی عشقم
تو بهترین کلامی
قشنگترین خیالی
که هر نفس باهامی
وقتی تویی کنارم
آسمونا بی رنگه
میام به دیدن تو
دنیا با تو قشنگه

برای دیدن تو دست میگیرم فانوس ماه
طلسم راهو میشکنم
میگذرم از شب سیاه
به گوش کوه و در و دشت
اسمتو فریاد میزنم
تا هر جا هستی بشنوی
که تنها عاشقت منم
که تنها عاشقت منم
برای دیدن تو ثانیه ها رو میشمرم
برای دیدن تو من از یه دنیا دل میبرم

برای دیدن تو هزار بار میمیرم
برای دیدن تو دوباره من . جون میگیرم
برای دیدن تو ثانیه ها رو میشمرم
برای دیدن تو من از یه دنیا دل میبرم
برای دیدن تو هزار بار میمیرم
برای دیدن تو دوباره من . جون میگیرم
برای دیدن تو
دست میگیرم فانوس ماه
طلسم راهو میشکنم
میگذرم از شب سیاه
واسه دوباره دیدنت
میشم گل اقاقیا
تا زیر پاهات بمیرم
پر پر بشم تو جاده ها
برای دیدن تو...
برای دیدن تو ثانیه ها رو میشمرم
برای دیدن تو من از یه دنیا دل میبرم
برای دیدن تو هزار بار میمیرم
برای دیدن تو دوباره من . جون میگیرم
برای دیدن تو ثانیه ها رو میشمرم
برای دیدن تو من از یه دنیا دل میبرم
برای دیدن تو که شهسوار عشقی
ثانیه ها رو میشمرم
من از یه دنیا دل میبرم
برای دیدن تو ثانیه ها رو میشمرم
برای دیدن تو من از یه دنیا دل میبرم
برای دیدن تو هزار بار میمیرم
ثانیه ها رو مشمرم
من از یه دنیا دل میبرم

تقدیم به رویای من

| +| نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387 توسط اشکان عرشیا کاظم   |   |  ارسال به دوستان
 
خدایا

    

 

خدایا...

ما اگر بد کنیم تو را بنده های خوب زیاد است

تو اگر مدارا نکنی ، مارا خدای دیگر کجاست؟

    

| +| نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387 توسط اشکان عرشیا کاظم   |   |  ارسال به دوستان
 
سردی نگاه

TinyPic imageسردی نگاه رو بشکن فاصله سزای ما نيستTinyPic image

TinyPic imageتو بمون واسه هميشه این جدايی حق ما نيستTinyPic image

TinyPic imageبودن تو ارزومه حتی واسه ی يه لحظه ميميرم بی توTinyPic image

TinyPic imageخوندن من يه بهانه ست يه سرود عاشقانه ستTinyPic image

TinyPic imageمن برات ترانه ميگم تا بدونی که باهاتم TinyPic image

TinyPic imageتو خودت دليل بودنم بی تو شب سحر نميشهTinyPic image

TinyPic imageميميرم بی توTinyPic image

TinyPic imageمن عشقت رو به همه دنيا نميدم حتی يادت رو به کوه و دريا نميدم TinyPic image

TinyPic imageبا تو ميمونم واسه هميشهTinyPic image

TinyPic imageاگه دنيا بخواد من و تو تنها بمونيم واست ميميرم جواب دنيا رو ميدمTinyPic image

TinyPic imageبا تو ميمونم واسه هميشهTinyPic image

TinyPic imageخاطرات تو رو چه خوب چه بد حک ميکنمTinyPic image

TinyPic imageتوی تنهايی هم فقط به تو فکر ميکنمTinyPic image

TinyPic imageبا تو ميمونم واسه هميشهTinyPic image

TinyPic imageمن عشقت رو به همه دنيا نميدم حتی يادت رو به کوه و دريا نميدم TinyPic image

TinyPic imageبا تو ميمونم واسه هميشهTinyPic image

TinyPic imageاگه دنيا بخواد من و تو تنها بمونيم واست ميميرم جواب دنيا رو ميدمTinyPic image

TinyPic imageبا تو ميمونم واسه هميشهTinyPic image

 TinyPic imageTinyPic imageTinyPic imageTinyPic imageTinyPic imageTinyPic image

| +| نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387 توسط اشکان عرشیا کاظم   |   |  ارسال به دوستان
 
سالروز شهادت فاطمه زهرا (س)
يا فاطمه الزهر

فاطمه منبع الهام آزادی و حق‌خواهی و عدالت‌طلبی و مبارزه با ستم و قساوت و تبعيض بوده است امروز سوم جماد‌ي‌الثانی است. سال يازدهم هجرت، سال وفات پدر . كودكانش را يكايك بوسيد: حسن، هفت ساله، حسين، شش ساله، زينب، پنج ساله و ام كلثوم سه ساله. و اينك لحظه‌ی وداع با علي! چه دشوار است. اكنون علی بايد در دنيا بماند. سی سال ديگر! فرستاد “ام رافع” بيايد، وی خدمتكار پيغمبر بود. از او خواست كه: - ای كنيز خدا، بر من آب بريز تا خود را شست‌وشو دهم. با دقت و آرامش شگفتي، غسل كرد و سپس جامه‌های نويی را كه پس از مرگ پدر كنار افكنده بود و سياه پوشيده بود، پوشيد، گويی از عزای پدر بيرون آمده است و اكنون به ديدار او مي‌رود. به ام رافع گفت: ـ بستر مرا در وسط اتاق بگستران. آرام و سبكبار بر بستر خفت، رو به قبله كرد، در انتظار ماند. لحظه‌ای گذشت و لحظاتی ... ناگهان از خانه شيون برخاست. پلك‌هايش را فروبست و چشم‌هايش را به روی محبوبش ـ كه در انتظار او بود‌ ـ گشود. شمعی از آتش و رنج، در خانه‌ علی خاموش شد و علی تنها ماند. با كودكانش. از علی خواسته بود تا او را شب دفن كنند، گورش را كسی نشناسد، آن دو شيخ از جنازه‌اش تشييع نكنند و علی چنين كرد. اما كسی نمي‌داند كه چگونه؟ و هنوز نمي‌داند كجا؟ در خانه‌اش؟ يا در بقيع؟ معلوم نيست. و كجای بقيع؟ معلوم نيست. آنچه معلوم است،‌ رنج علی است، امشب، بر گور فاطمه. مدينه در دهان شب فرو رفته است،

| +| نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387 توسط اشکان عرشیا کاظم   |   |  ارسال به دوستان
 


This Template Designed By  مقداد معظمی
All Rights Reserved